![]() |
![]() |
|
| اینجا محدودۀ تک تازی منه |
|
همه تونو می خونم
هر روز حتا روزی چند بار اما دیگه نمی شه نوشت. |
|
+ نوشته شده در
16 Nov 2011ساعت 13:26 توسط NiiiiiZ |
|
|
What's wrong with me? Why do I feel like this? I'm going crazy now No more gas, in the red, can't even get it started Nothing heard, nothing said, can't even speak about it On my life, on my head, don't wanna think about it Feels like I'm going insane, yeah It's a thief in the night to come and grab you It can creep up inside you and consume you A disease of the mind, it can control you It's too close for comfort Put on your pretty lies, you're in the city of wonder Ain't gon' play nice, watch out you might just go under Better think twice, your train of thought will be altered So if you must falter be wise Your mind's in disturbia, it's like the darkness is light Disturbia, am I scaring you tonight? Disturbia, ain't used to what you like Disturbia, disturbia Faded pictures on the wall, it's like they talking to me Disconnecting on calls, the phone don't even ring I gotta get out or figure this shit out It's too close for comfort, oh It's a thief in the night to come and grab you It can creep up inside you and consume you A disease of the mind it can control you I feel like a monster, oh Put on your pretty lies, you're in the city of wonder Ain't gon' play nice, watch out you might just go under Better think twice, your train of thought will be altered So if you must falter be wise Your mind's in disturbia, it's like the darkness is light Disturbia, am I scaring you tonight? Disturbia, ain't used to what you like Disturbia, disturbia, disturbia Release me from this curse I'm in Trying to maintain but I'm struggling If you can't go-o-o I think I'm gonna ah, ah, ah, ah Put on your pretty lies, you're in the city of wonder Ain't gon' play nice, watch out you might just go under Better think twice, your train of thought will be altered So if you must falter be wise Disturbia, it's like the darkness is light Disturbia, am I scaring you tonight? Disturbia, ain't used to what you like Disturbia, disturbia پ نون: آهنگ Rihanna, Disturbia |
|
+ نوشته شده در
14 Nov 2011ساعت 3:37 توسط NiiiiiZ |
|
|
یه جور کرختی و بدحالی بی نظیره که دوره ام می کنه. ازش می ترسم و نمی ترسم. از سه روز که بیشتر می شه می ترسم. همیشه سعی می کنم کنترلش کنم. حالا نمی شه. امروز صبح که از خاب بیدار شدم شد 4 روز. دیشب که می خابیدم به خودم برنامه دادم که صب دیگه باید بازی رو تموم کنی. اما امروز صب که بیدار شدم، حتا قبل از این که بیدار شدم، موقعی که هنوز تو خاب بودم و داشتم سر و ته ماجراهای توی خاب رو هم می آوردم که آماده شم برای بیدار شدن، می دونستم که می شه 4 روز. هنوز هیچم و هیچ. ازش می ترسم. باعث می شه که دستاوردهایی که داشتم به فنا بره. باعث می شه که آدما کف کنن. باعث می شه که آدم مودی ای به نظر بیام. باعث می شه ظرفا، غذاهایی که باید تو یخچال باشه و بیرونه، سطل آشغالی که پر زباله است، همه و همه ش کپک بزنه. باعث می شه که کلیۀ موجودات دور و برم کپک بزنن توی ذهنم. خودم هم حتا کپک میزنم. ازش می ترسم. چون هر چی طولانی تر می شه خطرناک تر می شه. بیشتر می خابم روی همدیگه. آدم بدتری می شم. یه بد بی نظیر و خیلی باحال. ازش می ترسم چون خودم از خودم خوشم میاد و حالم از خودم به هم می خوره. طولانی که می شه، از من ِ مظلوم به من ظالم تغییر هویت می دم. اولش همه دست به دست هم میدن که منو از فاز گه دربیارن. بدنم مقاومت میکنه. بدنم به فاز گه علاقه منده. ناخوداگاهمم همینطور. خودشو لوس می کنه. خودشو به موش مردگی می زنه. ناز می کنه که نازشو بخرن. راه به راه می گه حالم بده. آی آدما، به من کمک کنین. اون وقت همه همه کار برات می کنن. بچه های اینجا از نزدیک، بابالنگ دراز و اهالی خونه از راه دور. صبح روز چهارم اما دیگه اوضاع خرابیه. دیگه هر چی لازم بوده هر کی بهم توجه کنه تمومه. دیگه بدنم نمی طلبه. منت کشی کفایت. گند می زنم به هر کی که بخاد کوچکترین احوال پرسی ای کنه. به حال خودش رهاش کنین. فاز گه از سر حد چشمام بالاتر میاد. چقر می شم. حتا اجازه نمی دم که کسی در مورد سه روز گذشته حرفی بزنه. حتا خودم اصلن دیگه در هیچ موردی حرفی نمی زنم. در حدی که خیله خب بسه! من دیگه خوبم! حتا بابالنگ دراز مهربونم. حالا دیگه نمی ترسم، الان دیگه خوبم! الان دیگه منتظر انفجارم. یه انفجار درونی و در تنهایی مطلق. یه چیزی که خیلی خوبه . تو همین روزاس که هر خابی دلم می خاد می بینم. کنترل همه شونو می گیرم دستم. دنیا رو مهار می زنم و تک تازی می کنم. تو واقعیت پایین و پایین تر می رم. خودمو دفن می کنم و با هیجان تمام برای یه نیییییز تموم شده طلب مغرفت می کنم. این یکی دیگه آدم بشو نیست. بالاسر خودم وای می سم و منتظر می شینم که جونور جدید تقلا کنه و دست و پا بزنه و اگه اون قدی جون داشت خودشو از لای خاک و گند و کثافت بالا بکشه. اگه نداشت، خب به درک. |
|
+ نوشته شده در
9 Nov 2011ساعت 14:8 توسط NiiiiiZ |
|
|
یعنی عالیه این پست
کاشکی یه گروه مث اینا رو تو خیابون می دیدم :) عاشقتم متا ! لینک پست: کلیک لینک فیلمش: کلیک با اجازه از صاحب اثر: :) بغلم کن! محکم! امروز رفتیم تو خیابون و مردم رو بغل کردیم. |
|
+ نوشته شده در
23 Oct 2011ساعت 13:16 توسط NiiiiiZ |
|
|
این جور که بوش میاد دارم زیاده از حد آدم اجتماعی ای می شم و این خوب نیست. یعنی دارم همۀ بچه های ساختمونمون رو می شناسم. همۀ بچه های هم کلاسی. همۀ دور و بری ها. این خوب نیست. حتا درست هم نیست. بازم دارم کارای قدیمامو تکرار می کنم. دارم یه میلیون تا آشنا روشنا برای خودم می تراشم. حتا بی خود و بی جهت سعی می کنم با فروشنده ها تیریپ آشنایی بردارم. بیخود هی بساط سلام علیک و احوال پرسی راه می اندازم. بساط چه خبر و چی کار می کنی. بساط خانوم بچه ها چطورن. بساط باز کردن سفرۀ دل. بساط حتا خو گرفتن به در و دیوار خیابونهایی که زیادی ازشون رد می شم یا مغازه هایی که بیشتر ازشون خرید می کنم. بساط زیادی خوشحال شدن و زیادی ناراحت شدن. بساط مهم کردن آدمها. درست نیست. نباید این کارو کنم. اگه بخام این کارو کنم باید رشته مو از مکانیک و انرژی به جامعه شناسی و شناخت زندگی اجتماعات بشری تغییر بدم. یادم بندازین که باید حتمن این کارو بکنم. منو از منجلاب رفاقت در صدم ثانیه بیرون بکشید. منو از دست آدمها نجات بدید. آی آدمها! یادم بندازین که باید گذاشت و رفت. نباید موند. باید مدام ول کرد و رفت. باید زیاد دوست نشد. باید قائم به ذات بود. باید آشنا نشد. زوده برای عادت کردن. اما لعنتی آدم همش عادت می کنه. آدم familiar می شه. آدم تیریپ بر می داره. بعد گندش در میاد. همه چی سخت می شه. حس یک جا نشینی به کل هیکل آدم مستولی می شه. حس وابستگی کوفت مزخرف تخ.می. این اینرسی سکون که خرخرۀ آدم رو فشار می ده. باید بار ادم روی کولش باشه. یه کله و بی وقفه. باید تمام مدت در آماده باش رفتن باشه. |
|
+ نوشته شده در
20 Oct 2011ساعت 0:51 توسط NiiiiiZ |
|
|
این یک نوشتۀ کاملن احساسیه. تا قبل از این که شروع کنم البته خیلی چیزها داشتم برای گفتن. اما الان کمی تا قسمتی قفل کردم. خب این خیلی مهم نیست. امروز شنبه و در نتیجه تعطیل بود. دیشب دو مهمونی دعوت بودم که هیچ کدوم رو نرفتم. یکیش رو که حسش نبود و اون یکی هم چون بابالنگ دراز دوس نداشت که برم. البته من انقدرا هم دوست دختر حرف گوش کنی نیستم. اما چون خودم هم اخلاقم به شدت گه مرغی بود ترجیح دادم که نرم. اینترنت هم نداشتم و در نتیجه هیچچ کاری برای انجام دادن نبود. خب، نشستم و یه عالمه وقت عکس تماشا کردم. بعدش؟ بعدش فیلم پالپ فیکشن رو دیدم.که خیلی خوب بود لعنتی. مسخره ام می اومد اما دلم خاست که همراه با صحنۀ رقصیدن جان تراولتا و دختره همراهیشون کنم. خب این کارو کردم. چون که یکی از عللی که خونۀ یه نفره لازم داشتم همین بود. که همۀ کارهایی که مسخره ام میومد رو انجام بدم. که دیگه هیچ کاری به نظرم مسخره نیاد. بعد بالاخره آخراش سوم شخصم از خاب بیدار شد. سوم شخصم بلند شد و عین یه قلنبۀ فضول رفت و کنج سقف اتاق نشست. فیلم من رفت روی رکورد. فیلم زندگی شخصی من. فیلم یه زندگی یه نفرۀ فعلن لوس. با امید به بالا رفتن میزان جذابیت فیلم درخاستی شما در آیندۀ نزدیک. خب بعد؟ بعدش بولدرداش بازی کردم. بعدش، بعدش دیگه خیلی خابم میومد. ساعت نزدیکای 4 بود و بالاخره دیگه خابم میومد. امروز صبح هر چی هم که تلاش کردم بازم نشد که بیشتر از ساعت 10 بخابم. بیدار که شدم دلم درد می کرد. اینم از این. رفتم بیرون و از مغازۀ در خونم عوض چوب لباسی و گیرۀ لباس و پادری، سه تا گوله کاموا خریدم و میل بافتنی. هیییییی. عین قدیما. بعد اومدم خونه و جلوی فیلم اوریجینال سین و تاکسی درایور شروع کردم به بافتنی بافتن. وقتی شروع کردم ساعت 1 و نیم بود. سرمو که بلند کردم شده بود 6. یعنی واقعن وقتی بافتنی می بافم یه همچین آدمی می شم. البته می دونم خیلی براتون سخته که بتونین بافتنی بافتن رو با شخصیت من مچ کنین، لااقل واسه شما نیست واسه خودم هست! اما چاره ای نیست و ازش لذت می برم. یه پشت هم اندازی بی نظیره. باعث می شه که خودمو به شخصیت آدمای کتاب 100 سال تنهایی مارکز نزدیکتر بدونم. مرض مسری خونوادگیشون پشت هم اندازی بود. اگه درست یادم باشه یکی از آئورلیانوها، ماهی های طلایی می ساخت، آبشون می کرد و باز از نو می ساخت. البته من روحیۀ تخریب ندارم. ازاین جهت بیشتر شبیه تیتا می شم توی مثل آب برای شکلات. که اون روتختی لعنتی روکه نمی دونم کجا جاش می داد به سایز کل مزرعه بافت و همۀ زندگی رو خیلی شیک و مرتب آتیش زد و تمام. در نهایت منظورم این بود که من می تونم همچین آدمی بشم. از اون سر دنیا با هزار امید و ارزو بکوبم بیام این سر و دو هفته بعد از اومدن، عصر شنبه بشینم توی خونه بافتنی ببافم. اینترنتم هنوزم وصل نیست و این یک فحش مسلمه. چون انقد فکرمو مشغول می کنه که نتونم هیچ کار دیگه ای بکنم. توی این دیار واسه آدم نامه میاد. یعنی نامه ها! یعنی ویزا کارتتو می ذارن تو پاکت نامه و می فرستن در خونه ات و اصلن به این فکر نمی کنن که ممکنه گم شه، ممکنه پست چی مست و ملنگ باشه. ممکنه دیر برسه. ممکنه هیچوقت نرسه. یعنی سیستم پست می تونه واقعن انقد قابل اعتماد باشه. هی اینجا آدما مدام در حال بوس کردن همدیگه ان. و شانس مزخرف هر چی پسر خوشگله، با دختر ایکبیری می گرده و بالعکس. عجیبن غریبا.اینجا راه به راه همه به آدم سلام می کنن. این جوری نیست که هر کیو نگاه کنی فکر کنه داری بهش نخ می دی. حتا اگه عین اسکلا هم به یکی خیره شی، اعم از دختر و پسر، طولانی که بشه بهت سلام می کنه. حتا نیگاشونم که نکنی بازم بعضیا کرم سلام کردن دارن. من خیلی دفعاتشو جا می خورم. واقعن عادت ندارم تو خیابون از بغل کسی رد شم و بهم سلام کنه. آدم حس داهات بهش دست می ده. حس ویژه ای از صمیمیت. پ نون: بحمدالله
اینترنتم وصل شد و عین ندید بدیدا خابیدم توش! این پست رو دیشت نوشتم. :) پ نون 2: الان که دوباره خوندمش دیدم نوشتۀ چندان احساسی ای هم نیست! یادم افتاد قرار بود خیلی طولانی تر از این بشه اما وسطش حوصله م سر رفت و ولش کردم و در نتیجه کار به جاهای احساسی نکشید. اما دیگه دست تو متن نمی برم که تحریف نشه. شما به بزرگی خودتون ببخشین. بعدن نوشت: آب ریختم روی لپتاپ و بعضی دکمه هاش کار نمی کنه!!!!! نمی تونم تایپ کنم :((((((((((( اینا روهم دارم با ماوس می نویسم! |
|
+ نوشته شده در
10 Oct 2011ساعت 1:12 توسط NiiiiiZ |
|
|
2 اکتبر 2011 امروز اومدم خونۀ خودم اولین خونۀ تک نفرۀ انفرادی من. اولین محل استقرار استقلال من. بعد از 12 13 سال پروروندن این آرزوی بزرگ برای مستقل شدن. انفرادی خونه داشتن. حس کردن این که من، منم. یک هفتۀ تموم خونۀ خاهر دوست خاهرم مونده بودم. وقتی که دستت از آشناهای همیشگی دوره، اونوقت نزدیکترین آشناهات با همچین نسبتهایی از آب در میان. فرزانه و شوهرش رو فقط یه بار 3 سال و نیم پیش خونۀ خاهرم دیده بودم. تازه عروسی کرده بودن و رو سرشون یه عالمه قلب پرواز می کرد. الانم همون جور بودن، این خیلی خوب بود. هر جفتشون اینجا دانشجوی دکتران و فازشون از اون فاز درسیاس که مث چی باهاش حال می کنم. هر چی ام اینجا ایرانی هست و نیست و اومده و رفته می شناسن. هرچقدر بگم که چقد باهاشون حال کردم کم گفتم. انقد آدم حسابی و مهربونن که آدم اصلن جنبه شو نداره. یه هفته واقعن احساس نکردم که شونپخ کیلومتر از خونمون دورم. امروز صبح رفتیم هلند صبحونه خوردیم، آدم خنده اش میگیره واقعن! چون که جدن خنده داره که آدم بتونه پیاده بره هلند و صبحونه بخوره و تا حرف زدن آدما رو نبینه متوجه نشه که اینجا هلنده. ناگفته نمونه که همه مث بنز انگلیسی حرف می زنن و البته آلمانی هم به هکذا. به همین سادگی هم آدما مولتی لنگوئیج می شن. خب، هر چند که دانشگاه ثبت نام کردم اما هنوز نتونستم حساب باز کنم. همش هم به خاطر یه برگ کاغذ مزخرف که به خاطرش سه روز سگ دو زدم و آخرشم فهمیدم کلن باید از یه جا دیگه می گرفتمش. حساب نداشتن یعنی مبایل نداشتن، بیمه نداشتن، استرس پولهای تو خونه رو داشتن و از این دست مسائل مزخرف. براتون نگم که چقد موجودات آلمانی به روبات شبیهن. یعنی واقعن همین طورن. یعنی اون روزی که رفتم اشتادآمت (سیتی هال، پلیس + 10 ، یه چیزی تو همین مایه ها) فقط به خاطر این که یه دستگاه سادۀنمره بده به مردم خراب شده بود، همه هنگ کردن و دیگه هیچ کس نمی دونست چی کار کنه و هاج و واج فقط حلقه زده بودن و تماشا می کردن و حتا به ذهنشون نمیرسید که اقلن پشت سر هم وایسن که اگه نوبت رسید یکی یکی برن تو. یعنی این جوری روباتن که اگه برنامۀ مغزیشون به هم بریزه از بیخ هنگ می کنن و یه ریز زیر لب می گن: داس ایست کائوتیک! ویکلیش کائوتیک! یعنی این که اوضاع درامه، خرابه، قمر در عقربه و از همین قبیل. اینجا همه راه به راه دونر کباب می خورن. دونر کباب همون کباب ترکی خودمونه و ما که یه عمر همبرگرخور بودیم اولش حسابی کنف شدیم. اما می شه گفت که تا حدود خیلی زیادی از کباب ترکیای ایران خوشمزه تره و البته اعصاب آدم موقع خوردنشون راحتتره. دلیل اصلیشم اینه که اینجا ترکا همه مسلمونن و گوشتاشون حلاله و بنابراین رستورانایی که کباب ترکی دارن تنها رستورانایین که می شه واسه خوردن گوشت روشون حساب کرد. در غیر این صورت بایستی تمام غذاهای گوشتی رو در منزل خورد. یکی از دوستای دبیرستان و دانشگاهمم اینجاست و دست بر قضا خونشم تو همین ساختمونیه که من هستم. البته با وجود 8 9 سال همجواری سر جمع 10 جمله هم با هم حرف نزده بودیم. اما طبق همون خاصیتی که راه دور داره، طفلک حسابی برام زحمت می کشه و من که هنوز عادت ندارم و جدن هم ازش انتظار ندارم حسابی متعجب و شرمندم . خدایی نمی دونم چه جوری باید از خجالتش دربیام. هیییی اینجا دوشنبه تعطیل رسمیه. به نظرم به خاطر شکستن دیوار برلین و این دست برنامه هاست. یعنی دیگه آدم حالش از هر چی تعطیلیه به هم می خوره. لعنتیا تو روز تعطیل حتا نونواییشونم باز نیست و در نتیجه روز قبل تعطیلی عین قحطی زده ها می ریزن تو مغازه ها و هر چی هست و نیست و بار می کنن و می برن. هلندیا تو این زمینه نرمالن و عین آدم صبح یه شنبه هم می رن سر کار و دهن مردم رو سرویس نمی کنن. یکی از دیدنیهای آخن، دِقای لِندا پونکت ه. (drei lander punkt) یعنی نقطۀ سه ملت که وقتی وسطش وایسی تو سه تا کشوری. اما من که هنوز نرفتم! رفتم میام براتون تعریف می کنم:) دیگه چی؟ آهان اصلن می خاستم از خونم براتون بگم. خب امروزبالاخره اثباب کشی کردم. از بعداز ظهر که اومدم تا حالا یه ضرب داشتم بشور بمال می کردم. اما تی نداشتم. زمین گند و کثافته. خونه بدون فرش و موکت عین زنبور بی عسله. این هفته می رم یه مشت پادری و موکت و تشکیلات می خرم. خونۀ من 27 متره که هر کی می بینه حال می کنه، چون خونه های17 18 متری جدن عین آلونکن و واقعن این 7 8 متر اضافه بدجوری به چشم میاد. البته تشخیص داده شده که 27 متر مال ازواجه و بنابراین من دو تا تخت تو اتاقم دارم. حالا نمی دونم چه صیقه ایه که دو تا تخته، انگار می مردن واسه ازواج بیچاره تخت دو نفره بذارن اقلن ما بتونیم روش قطری بخابیم! به هر حال، هر کی مسیرش خورد به آخن، خیالش جمع بی جا نمیمونه. یه کلبه خرابه ای هست! از وقتی اومدم آهنگم یه بند روشنه. یه جوری انگار میترسم ساکت شه چی بشه. اصلن انگار نه انگار دنبال همین ساکتیه اومدم این همه راهو. خاهر برادرا همچی دور مامانو شلوغ کردن که نفهمه اصلن یکی کم شده. چاکر همشونم. خیلی ماهن. خیلی. هی بابالنگ دراز من.. |
|
+ نوشته شده در
3 Oct 2011ساعت 14:7 توسط NiiiiiZ |
|
|
اینجا یولیش، کافه تریای دانشگاه شنبه صبح ساعت 7:15 بالاخره هواپیمای فسیل ایران ایر از زمین بلند شد. آخرین باری که سوار هواپیما شده بودم 8سال پیش بود و قبل از اون هم قضیه بر می گشت به 5 سالگیم، در واقع به طور کامل بی تجربه بودم و مخصوصن با قضیۀ پاسپورت و ویزا و این حرفا هیچچچچچ آشنایی ای نداشتم. با این وجود وقتی از اهالی خدافظی کردم و رفتم توی صف چک پاسپورت هیچ باکیم نبود و حتا وقتی آقای چکر با جدیت اصرار داشت که چون بار اولته که برای دانشجویی داری از ایران خارج می شی باید حتمن عوارض خروج از کشور پرداخت کنی، ککم هم نگزید و زل زل تو چشاش نگاه کردم و گفتم من دانشجوام و نباید عوارض بدم. این شد که مهرمو برام زدو من شیک و مودبانه رفتم برای گیت خروجی. بعد از اون هم خرو کش کنان خودمو رسوندم به راهرو و دو تا کوله و یه کیسه و یه بارونی به دست خودمو پرتاب کردم تو اتوبوس. بهتره نگم از پرواز که عینهو اتوبوس بود هواپیماش و همه لنگ در هوا گرفتن خابیدن و هیچ هم خودشونو ناراحت نکردن و من در حال خوندن کتاب صفر در عجب بودم که واقعن چطور ممکنه آدم بتونه رو این صندلی های واقعن وحشتناک بخابه و بعدش زنده بمونه. بعدش رسیدیم. پاسپورتها چک شد و آقایون آلمانی جدی خطرناک بسیار مهربونتر و دوستانه تر از هموطنهای مهربان در ایران بودند. من به خاطر ویزای دانشجوییم باید موقع ورود به آلمان 8000یورویی که همراهم بود رو توی فرودگاه نشون می دادم. اما آقای چکر وقتی تلاش طاقت فرسای منو برای در آوردن پالون کلاغی که به گردنم بود دید، بی خیال شد و با کلی غش و ریسه پاسمو مهر کرد و من قانونن وارد خاک آلمان شدم. خب ماجراهای هیجان انگیز از همین جا شروع می شه. می دونم الان نازنین و محمدرضا باز یقه مو می گیرن که نییییییز!!!! بازم گفتی هیجان انگییییییییز؟؟ اینجوریم دیگه! آدمیم که به کلمه ها گیر می دم! موقع تحویل بار انقدر طول دادم که مطمئن باشم کسی غیر از منیره منتظرم نیست. البته مطمئن بودم که به محض دیدنش می شناسمش و محاله با کسی اشتباه بگیرمش. و اتفاق افتاد. منیره جونم با همسر مهربونش اونجا وایساده بودن و قطعن فکر می کردند که من نیومدم و همه چی از اول یه شوخی دبش اینترنتی بوده. اما من اومدم. هولهولکی بغلش کردم و بوسش کردم و بدبختانه تعداد زیاد چمدونا اجازه نمی داد که به مراسم اولین دیدار حواس بدم و بفهمم دارم چیکار می کنم. اما از درون چنان آروم بودم که نگو. منیره و همسرش دقیقن همون شکل و مدلی بودن که انتظارشو داشتم. این قاعده نه تنها در مورد خودشون دو نفر صادق بود بلکه به محض دیدن محمدرضا و نازنین، حرکاتشون ، برخوردها، طرز فکرها و مدل شخصیتشون به منیره و توصیفاتش ایول آوردم. منیره قشنگترین، واقعی ترین و دل نشین ترین توصیفها رو توی پستهای وبلاگش برای همه مون نوشته بود. من و منیره عین دو تا آدمی که شونصد سال حرف رو توی گلوشون نگه داشتن و حالا از بند رها شدن، از هر جا و هر موضوعی که گیر دستمون میومد حرف می زدیم و همزمان هم، ورودی های من در حال دریافت هر گونه اطلاعات جدید از دنیای اطراف بودن. نازنین یه موش فرفری خوردنی بود که هیچ جور ازش سیر نمی شدم. بعد از این که فسنجون درجه یک شمالی رو بلعتو کردم، منیره پیشنهاد کرد که هی نیییز! یه ریزه بخاب، الان می میری! و خوب شد که گفت. چون من واقعن حالم دست خودم نبود و اصلن درک نمی کردم که الان واقعن مقوله ای هم تحت عنوان خاب در زندگی مردم این سرزمین مطرح می شه و من می تونم ازش استفاده کنم! بعدش فکر می کنین که چه جوری اون همه هیجانات وشلم شورباهای درونی آروم گرفت تا خابم ببره؟ کار نازنین بود. شد مامان کوچولوی من و شروع کرد ریزه ریزه واسم قصه گفتن و شعر خوندن. باور کنین آروم شدم. هر کی بهتون گفته زبون آلمانی زبون زمختیه، بیخود گفته. نازنین جوری واسه من به آلمانی قصه می گفت که به نظرم می اومد آلمانی لطیف ترین و خوش اداترین زبون دنیاست. اینو از ته دلم می گم. عصری بالاخره شال و کلاه کردیم و رفتیم یه دوری بزنیم. چیزی که برام خیلی عجیب بود و باعث شده بود که گوشام حسابی کف کنن و جا بخورن سکوت بود. سکوت که می گم یعنی این که محیط نویز نداشت. هیچ صدای پس زمینه ای نبود. حتا هیچ صدای در زمینه ای هم نبود! گله به گله آدما نشسته بودن دور همی توی بالکونای خونه هاشون و به نظر میومد که در حال گپ و گفتن. اما من واقعن اگه گوش هم تیز می کردم به سختی چیزی می شنیدم. شبیه خلا بود برام، اما خلا هیجان انگیزی بود. یعنی واقعن این همه سکوت برام جالب بود. اصلن چیز عجیبی بود! بیخ شام نازنین از هوش رفت. خدایی منم بودم اگه اونقدی که اون دوید و بازی کرد و بالا پایین پرید، انرژی خرج می کردم قطعن باید بعدش 3 روز می خابیدم تا ریفرش شم. سر میز شام بین مادر و پدر و پسر بحث سیاسی بالا گرفت و کلی حظ کردم. چون تو خونۀ ما یه نوع خاصی از دموکراسی حاکم بود که باعث می شد هر کی نظرات سیاسی اجتماعیشو برای خودش نگه داره و در ضمن چون همه سور معتقد بودیم که فقط خودمون درست فکر می کنیم کم پیش میومد که بخایم بشینیم و اینجوری در مورد این مسائل تبادل نظر کنیم. سعی کردم چشام زیاد گشاد نشه و خودمو کنترل کنم. اما باید از منیره پرسید که چقدر موفق بودم و آبرو ریزی نکردم! موقع خاب حس دوگانۀ عجیبی داشتم. نیشم باز بود اما نمی دونم چرا قطرات ریز احمقانه توی چشمم در حال انفجار بودن. اومدن به اینجا انتخاب، هدف و آرزوی خودم بود. هنوز هم حتا دل تنگ نشدم. اما حس خود دیگر پنداری بدجوری داشت خفه م می کرد. مدام خودمو جای مامانم می ذاشتم، جای بابام، جای خاهر برادرا، دوستام. خودمو جای بابالنگ دراز می ذاشتم و احساس گندو مزخرفی بهم دست می داد. این حس که هر چی من براش تعریف کنم و هر چی وبکم راه بندازیم و 24 ساعته هم که در جریان هم باشیم، بازم این 3700 کیلومتر لعنتی خرخرۀ آدمو می جوه و هر چند که قبلن هم 1.5 2 ماه یک بار همو می دیدم با این وجود هر لحظه که تصمیم می گرفتیم می شد فرداش پیش هم باشیم. حس خود بابالنگ دراز پنداری تا لحظه ای که از هوش رفتم به کل هیکلم مستولی بود و آخرش هم نشد چفتش کنم. صبح اما همه چیز اوکی و عالی بود. با شلیک خندۀ منیره از خاب بیدار شدم که به مدل خابیدن من می خندید. آخه این درسته؟! دست خودم نیس که مجبورم طاقباز بخابم و باید کف دستا و پاهام از زیر لاحاف بیرون باشه. حالا به فرض شکل لاک پشت پشت و رو شده باشم، خب خدا این جوریم کرده! نباید به روم بیاری که!!! دیگه تند و تند حاضر شدیم و نگم که چقدر خجالت کشیدم که طفلی محمدرضا چقدر موقع کشیدن اون چمدون قرمز لعنتی اذیت شد و فقط بدوبدو داشت کارای منو ردیف می کرد. از همین تریبون اعلام می کنم که اگه منیره و خونواده اش نبودن من تو مسیر قطارا و اتوبوسها و کلیۀ مشتقات دار فانی رو وداع می گفتم! .... پ نون: آقای محمدرضای مترجم دردها! تا جایی که امکانش بود به شما سلام و درود فرستادیم که باعث آشنایی من و منیره شدی. یعنی اگه شما اون روز منو دعوا نکرده بودی که چرا حدود سنی خودمو رعایت نمی کنم و منیره خانم محترم رو تو خطاب می کنم، هرگز باب این آشنایی باز نمی شد و چه اتفاقا که واسه من نمی افتاد! بهارک ماهم، کلی یادت بودم و حسابی جاتو خالی کردیم. کلی یاد دوستای مشترک افتادیم و واسه همتون از دم بساط نخوچی خورون راه انداختیم! یعنی اگه فکر کنین یکیتون از قلم افتاده بود، سخت در اشتباهین!!!
|
|
+ نوشته شده در
27 Sep 2011ساعت 0:47 توسط NiiiiiZ |
|
|
مژده بده مژده بده یار پسندید مرا !! پ نون: انتظارها به پایان رسید. :) |
|
+ نوشته شده در
8 Sep 2011ساعت 22:31 توسط NiiiiiZ |
|
|
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید |
|
+ نوشته شده در
6 Sep 2011ساعت 1:36 توسط NiiiiiZ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک تراوشات قبل از این عناوین مطالب وبلاگ |
| دربارۀ جناب وبلاگ |
|
10تا سررسید پر کردم همممممش به اسم تو.
اینجام شیش دونگ به نامته رفیق تخیلی عینکی. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 |
|
RSS
|